عبدالله مستوفى
350
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
صاحبخانه موسوم بساوجبلاغچى كه مرد خوب محجوبى بود گاهگاه غريبنوازى كرده ، باحوالپرسى من مىآمد و باهم صحبت ميداشتيم . روزى حاجى آقا شايد براى خوشآمد من اظهار داشت كه اهل تبريز از عدالت و نظم و سرعت عملى كه در زمان رياست شما در كارهاى عدليه برقرار شده است خيلى خوشوقتند . گفتم : از اين حسنظن شما متشكرم . آنچه از عدالت و نظم و سرعت عمل گفتيد اگر اينطور هم باشد ، تازه جز اداى وظيفه چيزى نيست ، و چون هنوز تراكم كار به من مجال نداده است كه كار فوق العادهاى كه درخور خوشوقتى عمومى باشد ، براى آذربايجان انجام دهم منتظر قدرشناسى از طرف مردم نيستم . ولى اهالى اين شهر را هم مشكلپسندتر از آن بجا آوردهام كه بتوجه و تحسين خود از كسى ، بخصوص مأمورينى كه از تهران مىآيند قدرشناسى كنند . گفت : به ! اينطور نيست . شما تبريزىها را نشناختهايد ! و از حق - شناسىهاى آنها بىخبريد ! منتها رسم ندارند اظهار كنند . ولى در باطن قدرشناسند ! ما رئيس نظميهء تهرانى در اين شهر داشتيم . اسمش احمد عليخان ( يكى از فارغ التحصيل هاى مدرسهء سياسى ) و مرد بسيار وظيفهشناس درستى بود . اينجا ناخوش شده بمرخصى ببرلن براى معالجه رفت و در آنجا مرحوم شد . دلم ميخواست بوديد و ميديد كه اهالى چه خودكشانى براى فقدان او كردند . در مجلس ترحيم او تمام شاگردان مدارس با دستههاى گل آمدند ، اسف و افسوس از در و ديوار شهر ميباريد ! گفتم شما را به خدا ! براى من در فكر راه انداختن اين قماش حقشناسىها نباشيد . من حالاها خيال مردن ندارم حاجى آقا خودش هم از اين اظهار خندهاش گرفت ولى چيزى كه حقشناسى همشهريها را در ايام حيات احمد عليخان ظاهر كند نداشت كه در جواب من بگويد . خدا نكند كه در اينمردهپرستى حملهء به شخص يا اشخاص معينى اعم از مرده يا زنده هم مضمر باشد كه در اين صورت ضجهمويه بر آن مرحوم را چندين برابر كرده ، تجليل و ترحيم و اسف و افسوس بر فقيد سعيد را يكى از وسايل حملهء به ديگران ولو اينكه اكثر اين بدبختيها خدمتگذاران واقعى جامعه هم باشند قرار ميدهيم ! در اين ضمنها البته رفقاى شخص متوفى هم هستند كه بايد حقا بر او اسف و افسوس بخورند . « كور هم كه بميرد ، بادامى چشم مىشود . » مكاتبات شخصى و قريحهء نويسندگى و احيانا شاعرى و احساسات لطيف اخلاقى آنمرحوم را همهجا نقل مىكنند و خيالات بلند او براى ترقى وطن و تعالى جامعه و افكار او در ايجاد حكومت مناسب با زمان و تربيت جامعه نقل مجالس ميگردد . اگر رفقاى شاعرى هم داشته باشد كه نور على نور است در مرثيهء او اشعارى ميسازند و نيشهاى جانفرسا و جگر شكاف بزندهها ميزنند و نسخههاى اين اشعار دستبدست ميگردد و به اين كيفيت امامزادهء تازهاى براى ملت ميتراشند . محاكمهء تاريخى شرح حادثهء كلنل محمد تقيخان پسيان بقرارى بود كه خلاصه و روح آن بدون كموكاست و اشباع و قصر بعرض خوانندهء عزيز رسيد آنها كه در آن روزها دربارهء خيالات بلند او براى نجات وطن